آمد عروس حجلۀ خورشید در شهود
در کوچهای نشست که سر منزل تو بود
قندیل و شمعدان و چراغان
آیینه و بلور و کبوتر
چه خوش باشد که راه عاشقی تا پای جان باشد
خصوصاً پای فرزند علی هم در میان باشد
کوه آهسته گام برمیداشت
پیکر آفتاب بر دوشش
مردی که دلش به وسعت دریا بود
مظلومتر از امام عاشورا بود
زره پوشیده از قنداقه، بیشمشیر میآید
شجاعت ارث این قوم است، مثل شیر میآید
جاده ماندهست و من و اين سر باقى مانده
رمقی نيست در اين پيکر باقى مانده
خزان نبیند بهار عمری که چون تو سروی به خانه دارد
غمین نگردد دلی که آن دل طراوتی جاودانه دارد
چشمت به پرندهها بهاری بخشید
شورِ دل تازهای، قراری بخشید