ای غم، تو که هستی؟ از کجا میآیی؟
هر دم به هوای دل ما میآیی
شب، شبِ اشک و تماشاست اگر بگذارند
لحظهها با تو چه زیباست اگر بگذارند
آبی برای رفع عطش، در گلو نریخت
جان داد تشنهکام و به خاک آبرو نریخت
باران ندارد ابرهای آسمانش
باران نه اما چشمهای مهربانش...
از نو شکفت نرگس چشمانتظاریام
گل کرد خارخار شب بیقراریام