غریبِ در وطن، میسوخت آن شب
درون خویشتن، میسوخت آن شب
نمی ز دیده نمیجوشد اگرچه باز دلم تنگ است
گناه دیدۀ مسکین نیست، کُمیت عاطفهها لنگ است
دنیا به دور شهر تو دیوار بسته است
هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است
ای آنکه غمت وقف دلِ یاران شد
بر سینه نشست و از وفاداران شد
حسین، کشتهٔ دیروز و رهبر روز است
قیام اوست که پیوسته نهضتآموز است
دنیاست چو قطرهای و دریا، زهرا
کی فرصت جلوه دارد اینجا زهرا؟
دلم شور میزد مبادا نیایی
مگر شب سحر میشود تا نیایی