در خودم مانده بودم و ناگاه
تا به خود آمدم مُحرّم شد
بحث روز است صحبت از غم تو
سرخ مانده هنوز پرچم تو
هم تو هستی مقابل چشمم
هم غمت کرده دل به دل منزل
باز هم اربعین رسیده بیا
باز هم از تو بیخبر ماندم
کاروان رفت و اهلِ آبادی
اشک بودند و راه افتادند
کاروان، کاروان شورآور
کاروان، اشتیاق، سرتاسر
هیچ کس تا ابد نمیفهمد
شب آن زن چگونه سر شده بود