دلم گرفته و این حال، حال دلتنگیست
هزار و چارصد و پنج، سال دلتنگیست
ساعت صبح دهم هرچه دگرگون میشد
بیشتر جان زمان، قلب زمین خون میشد
به سینه دلم دست و پا میزند
امام زمان را صدا میزند
بسم رب الحسین، بسم الله
پایمان محکم است در این راه
بایست سمت درستی که باور من و توست
که باز دست خداوند یاور من و توست
این خاک از خون شهیدان محترم شد
جمهوری اسلامی ایران حرم شد
چه سخت است داغ علمدار دیدن
غم یار، در اوج پیکار دیدن
تو با حقّی و حق با توست؛ حق پشت و پناه تو
بدیها دور بادا از وجود خیرخواه تو
مرا یاد است سطری بیبدیل از شعر خاقانی:
«که سلطانیست درویشی و درویشیست سلطانی»
زخم ارثیست که در سینۀ ایرانیهاست
کشورم پر شده از داغ سلیمانیهاست
زبان به مدح گشودن اگرچه آسان نیست
تو راست آن همه خوبی که جای کتمان نیست