از آغاز محرم تا به پایان صفر باران
نشسته بر نگاه اشکریز ما عزاداران
دیشب میان پنجرهها صحبت تو بود
حرف از دل غریب من و غیبت تو بود
هر غنچه به باغ سوگوار تو شدهست
هر لاله به دشت داغدار تو شدهست
خورشید به قدر غم تو سوزان نیست
این قصّۀ جانگداز را پایان نیست
اگر چه خانه پر از عکس و نام و نامۀ توست
غریب شهری و زخمت شناسنامۀ توست
همیشه خاک پای همسفرهاست
سرش بر شانۀ خونینجگرهاست
گفتم سر آن شانه گذارم سر خود را
پنهان کنم از چشم تو چشم تر خود را
شاید تو خواستی غزلی را که نذر توست
اینگونه زخمخورده و بیسر بیاورم