شعر هیأت شعر عاشورایی نثر ادبی اشعار مذهبی

حدیث وصف تو

رُخت فروغ خداوند دادگر دارد
قَدت نشان ز قیام پیامبر دارد

میان خلق شود چون محبتت تقسیم،
پیمبر از همگان سهم بیشتر دارد

به دانه دانۀ اشک تو می‌خورد پیوند
که ناله، سوز دگر در دل سحر دارد

خدا ثنای تو را در کتاب خود گوید
رسول، مِهر تو را همچو جان به بر دارد...

حدیث وصف تو ننوشته ماند و باز از آن
بسی زمانه روایات معتبر دارد

ز عزم توست ولایت، دوام اگر بگرفت
ز صبر توست رسالت، بقا اگر دارد

نسیم شهر مدینه بِه خُلد ناز کند
که هر شب از حرم مخفی‌ات گذر دارد...

تو با خدا ز ازل بوده، تا ابد هستی؛
که گفته دخت نبی عمر مختصر دارد؟

به هر دلی نگرم از طریق مُلک حجاز
به شوق کوی تو، رو جانب سفر دارد

نبوّت از تو به پا ماند و تا ابد برجاست
ولایت از تو به کف، رایت ظفر دارد...

گذشته است بسی قرن‌ها و، بر دل خصم
هنوز هم سخنت حکم نیشتر دارد

خطابه خواندن تو حیف؛ خاصه در جایی
که اجتماع، دل کور و گوش کر دارد

ندای کفر به نطق تو در گلو خفه شد
همای دین ز قیام تو بال و پر دارد

غم دل تو چه گویم؟ که قصۀ آن را
به صد هزار زبان، شعله‌های در دارد

شهید اوّل راه علی‌ست محسن تو
که جان به کف ز پی ‌یاری پدر دارد...