میرفت که با آب حیات آمده باشد
میخواست به احیای فرات آمده باشد
سقفی به غیر از آسمان بر سر نداری
تو سایه بر سر داشتی دیگر نداری
شش روز بعد، همهمه پایان گرفته بود
در خاک، حسّ شعلهوری جان گرفته بود
ز موج اشک به چشمم، نگاه زندانیست
درون سینهام از غصّه، آه زندانیست
از مکه خبر آمده داغ است خبرها
باید برسانند پدرها به پسرها
اشکی بوَد مرا که به دنیا نمیدهم
این است گوهری که به دریا نمیدهم
دیر آمدم... دیر آمدم... در داشت میسوخت
هیأت، میان «وای مادر» داشت میسوخت
شاید تو خواستی غزلی را که نذر توست
اینگونه زخمخورده و بیسر بیاورم
نگاه میکنم از آینه خیابان را
و ناگزیری باران و راهبندان را
این روزها پر از تبِ مولا کجاییام
اما هنوز کوفهای از بیوفاییام
گر نگاهی به ما كند زهرا
دردها را دوا كند زهرا
به شیوۀ غزل اما سپید میآید
صدای جوشش شعری جدید میآید
ای باخبر ز درد و غم بیشمار من!
برخیز و باش، فاطمه جان، غمگسار من