سالی گذشت، باز نیامد وَ عید شد
گیسوی مادر از غم بابا سپید شد
آن صبح سراسر هیجان گفت اذان را
انگار که میدید نماز پس از آن را
با گوشۀ شالت پر پروانهها را جمع کردی
گرد و غبار کاشی صحن و سرا را جمع کردی
زمین تشنه و تنپوش تیره... تنها تو
هزار قافله در اوج بیکسیها تو
من آمدم کلماتت به من زبان بدهند
زبان سادۀ رفتن به آسمان بدهند
چنان گنجشک میسایم سرم را روی ایوانت
که تا یکلحظه بالم حس کند گرمای دستانت
صدای پای شما... نه، صدای بال میآید
کسی فراتر از امکان و احتمال میآید
ناگاه آمدی و صدایی شنیده شد
در صور عشق، سورۀ انسان دمیده شد
ای چشمهایت جاری از آیات فروردین
سرشارتر از شاخههای روشنِ «والتّین»