کربلا را میسرود اینبار روی نیزهها
با دو صد ایهام معنیدار، روی نیزهها
همین که دست قلم در دوات میلرزد
به یاد مهر تو چشم فرات میلرزد
جاری استغاثهها ای اشک!
وقت بر گونهها رها شدن است
یازده بار جهان گوشهٔ زندان کم نیست
کنج زندان بلا گریهٔ باران کم نیست
سلام ما به حسین و سفیر عطشانش
که در اطاعت جانان، گذشت از جانش
دارد دل و دین میبرد از شهر شمیمی
افتاده نخ چادر او دست نسیمی