اذان میافکند یکباره در صحرا طنینش را
و بالا میزند مردی دوباره آستینش را
همین که دست قلم در دوات میلرزد
به یاد مهر تو چشم فرات میلرزد
یازده بار جهان گوشهٔ زندان کم نیست
کنج زندان بلا گریهٔ باران کم نیست
سلام ای بادها سرگشتهٔ زلف پریشانت
درود ای رودها در حسرت لبهای عطشانت
اگرچه داد به راهِ خدای خود سر را
شکست حنجر او خنجر ستمگر را
دارد دل و دین میبرد از شهر شمیمی
افتاده نخ چادر او دست نسیمی