بیا که آینۀ روزگار زنگاریست
بیا که زخمِزبانهای دوستان، کاریست
همین که دست قلم در دوات میلرزد
به یاد مهر تو چشم فرات میلرزد
میان خاک سر از آسمان در آوردیم
چقدر قمری بیآشیان در آوردیم
یازده بار جهان گوشهٔ زندان کم نیست
کنج زندان بلا گریهٔ باران کم نیست
این سواران کیستند انگار سر میآورند
از بیابانِ بلا، گویا خبر میآورند
دارد دل و دین میبرد از شهر شمیمی
افتاده نخ چادر او دست نسیمی