ای دلنگران که چشمهایت بر در...
شرمنده که امروز به یادت کمتر...
برخیز سحر ناله و آهی میکن
استغفاری ز هر گناهی میکن
تا نیست نگردی، رهِ هستت ندهند
این مرتبه با همتِ پستت ندهند
حاجی به طواف کعبه اندر تک و پوست
وَز سعی و طواف هرچه کردهست، نکوست
آن کس که تو را شناخت جان را چه کند؟
فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟
با دشمن خویشیم شب و روز به جنگ
او با دم تیغ آمده، ما با دل تنگ
دل زنده شود کز تو حیاتی طلبد
جان باز رهد کز تو نجاتی طلبد
برخیز که راه رفته را برگردیم
با عشق به آغوش خدا برگردیم