اگر مجال گریزت به خانه هم باشد
برای اینکه نمیرد حیات، میمانی
تا گلو گریه کند، بُغض فراهم شده است
چشمها بس که مُطَهَّر شده، زمزم شده است
عمری به فکر مردمان شهر بودی
اما کسی حالا به فکر مادرت نیست
بیسایه مرا آن نور، با خویش کجا میبرد
بیپرسش و بیپاسخ، میرفت و مرا میبرد
به نام خداوند بالا و پست
كه از هستیاَش هست شد، هر چه هست...
به دست شعلههای شمع دادم دامن خود را
مگر ثابت کنم پروانهمسلک بودن خود را
نتوان گفت که این قافله وا میماند
خسته و خُفته از این خیل جدا میماند