از «من» که در آینهست بیزارم کن
شبنم بنشان به چهرهام، تارم کن
با دشمن خویش روبهرو بود آن روز
با گرمی خون غرق وضو بود آن روز
آه است به روی لب عالم، آه است
هنگام وداع سخت مهر و ماه است
برگشتنت حتمیست! آری! رأس ساعت
هرچند یک شب مانده باشد تا قیامت
شرط محبت است بهجز غم نداشتن
آرام جان و خاطر خرم نداشتن
میگریم از غمی که فزونتر ز عالَم است
گر نعره برکشم ز گلوی فلک، کم است
درختان را دوست میدارم
که به احترام تو قیام کردهاند
مرا سوزاند آخر، سوز آهی
که برمیخواست از هُرم گناهی
چو موج از سفر ماهتاب میآید
از آب و آینه و آفتاب میآید