روزی که عطش به جان گلها افتاد
از جوش و خروش خویش، دریا افتاد
تو با آن خستهحالی برنگشتی
دگر از آن حوالی برنگشتی
غم کهنۀ در گلویم حسین است
دم و بازدم، های و هویم حسین است
دریا بدون ماه تلاطم نمیکند
تا نور توست، راه کسی گم نمیکند
در تیررس است، گرچه از ما دور است
این مشت فقط منتظر دستور است
دل شکسته...تن خسته، آمد از در ساعت
سلام داد و کمی مکث کرد باز به عادت
زخم من کهنه زخم تو تازه
زخمی پنجههای بیرحمیم
هر قدم یک پنجره از شوق واکردی به سویم
میتوانم از همین جا عطر صحنت را ببویم
لطف تو بیواسطه، دریای جودت بیکران
عالمی از فهم ابعاد وجودت ناتوان