به روزگار سیاهی که شب حصار نداشت
جهان جزیرۀ سبزی در اختیار نداشت
ای عشق! ای پدیدۀ صنع خدا! علی!
ای دست پرصلابت خیبرگشا! علی!
فرو میخورد بغض در گلو را
عقب میزد پَرِ هر چه پتو را
به رغم سیلی امواج، صخرهوار بایست
در این مقابله چون کوه استوار بایست!
وضو گرفتهام از بهت ماجرا بنویسم
قلم به خون زدهام تا كه از منا بنویسم