روزی که عطش به جان گلها افتاد
از جوش و خروش خویش، دریا افتاد
تو با آن خستهحالی برنگشتی
دگر از آن حوالی برنگشتی
دریا بدون ماه تلاطم نمیکند
تا نور توست، راه کسی گم نمیکند
به رغم سیلی امواج، صخرهوار بایست
در این مقابله چون کوه استوار بایست!
بخواب بر سر زانوی خستهام، سر بابا
منم همان که صدا میزدیش: دختر بابا