داشت میرفت لب چشمه سواری با دست
دشت لبریز عطش بود، عطش... اما دست...
رود از جناب دریا فرمان گرفته است
یعنی دوباره راه بیابان گرفته است
صبوری به پای تو سر میگذارد
غمت داغها بر جگر میگذارد
وقتی سکوت سبز تو تفسیر میشود
چون عطرِ عشق، نام تو تکثیر میشود