مهمون از راه اومده شهر شده آماده
بازم امشب تو حرم غلغله و فریاده
خوشا آنان که چرخیدند در خون
خدا را ناگهان دیدند در خون
تا از دل ابر تیره بیرون نشوید
چون ماه چراغ راه گردون نشوید
بازآ که غم زمانه از دل برود
خواب از سر روزگار غافل برود
بهنام او که دل را چارهساز است
به تسبیحش زمین، مُهر نماز است
نتوان گفت که این قافله وا میماند
خسته و خُفته از این خیل جدا میماند
هرچند ز غربتت گزند آمده بود
زخمت به روانِ دردمند آمده بود