با یک تبسم به قناریها زبان دادی
بالی برای پر زدن تا بیکران دادی
مثل پرندهای که بیبال و پر بماند
فرزند رفته باشد اما پدر بماند
فکر میکردم که قدری استخوان میآورند
بعد فهمیدم که با تابوت، جان میآورند
ای بسته به دستِ تو دل پیر و جوانها
ای آنکه فرا رفتهای از شرح و بیانها
گفتم سر آن شانه گذارم سر خود را
پنهان کنم از چشم تو چشم تر خود را
ازل برای ابد ملک لایزالش بود
چه فرق میکند آخر، که چند سالش بود