او خستهترین پرندهها را
در گرمی ظهر سایه میداد
محمّدا به که مانی؟ محمّدا به چه مانی؟
«جهان و هر چه در او هست صورتاند و تو جانی»
چه کُند میگذرد لحظههای دور از تو
نمیکنند مگر لحظهها عبور از تو
با داغ مادرش غم دختر شروع شد
او هرچه درد دید، از آن «در» شروع شد
هنوز گریه بر این جویبار کافی نیست
ببار، ابر بهاری، ببار! کافی نیست