او خستهترین پرندهها را
در گرمی ظهر سایه میداد
گفت رنجور دلش از اثر فاصلههاست
آن که دلتنگ رسیدن به همه یکدلههاست
رود از جناب دریا فرمان گرفته است
یعنی دوباره راه بیابان گرفته است
با داغ مادرش غم دختر شروع شد
او هرچه درد دید، از آن «در» شروع شد
راضی به جدايی از برادر نشده
با چند اماننامه کبوتر نشده