با یک تبسم به قناریها زبان دادی
بالی برای پر زدن تا بیکران دادی
از هالۀ انتظار، خواهد آمد
بر خورشیدی سوار خواهد آمد
چشمهایم را به روی هرکه جز تو بود بست
قطرۀ اشکی که با من بوده از روز الست
ای بسته به دستِ تو دل پیر و جوانها
ای آنکه فرا رفتهای از شرح و بیانها
هرچند نفس نمانده تا برگردیم
با این دل منتظر، کجا برگردیم؟