چیست این چیست که از دشت جنون میجوشد؟
گل به گل، از ردِ این قافله خون میجوشد
خوشا آنان که چرخیدند در خون
خدا را ناگهان دیدند در خون
تو کیستی که ز دستت بهار میریزد
بهار در قدمت برگ و بار میریزد
بهنام او که دل را چارهساز است
به تسبیحش زمین، مُهر نماز است
نفسی به خون جگر زدم، که لبی به مرثیه وا کنم
به ضریحِ گمشده سر نهم، شبِ خویش وقف دعا کنم