امروز که انتهای دنیای من است
آغاز تمام آرزوهای من است
با بال و پری پر از کبوتر برگشت
هم بالِ پرندههای دیگر برگشت
آمد عروس حجلۀ خورشید در شهود
در کوچهای نشست که سر منزل تو بود
مرا مباد که با فخر همنشین باشم
غریبوار بمیرم، اگر چنین باشم
یک دختر و آرزوی لبخند که نیست
یک مرد پر از کوه دماوند که نیست
مردی که دلش به وسعت دریا بود
مظلومتر از امام عاشورا بود
صدای کیست چنین دلپذیر میآید؟
کدام چشمه به این گرمسیر میآید؟
خزان نبیند بهار عمری که چون تو سروی به خانه دارد
غمین نگردد دلی که آن دل طراوتی جاودانه دارد
چشمت به پرندهها بهاری بخشید
شورِ دل تازهای، قراری بخشید