او آفتاب روشن و صادق بود
گِردش پر از ستارۀ عاشق بود
آنجا كه حرف توست دگر حرف من كجاست؟
در وصل جای صحبت از خویشتن كجاست؟
گفته بودی که به دنیا ندهم خاک وطن را
بردهام تا بسپارم به دم تیر بدن را
برگرد ای توسل شبزندهدارها
پایان بده به گریۀ چشمانتظارها
تا به کی از سخن عشق گریزان باشم؟
از تو ننویسم و هربار پشیمان باشم؟