تا نگردیدهست خورشید قیامت آشکار
مشتِ آبی زن به روی خود، ز چشمِ اشکبار
با ریگهای رهگذر باد
در خیمههای خسته بخوانید
ماه فرو ماند از جمال محمد
سرو نباشد به اعتدال محمد
دگر چه باغ و درختی بهار اگر برود
چه بهره از دل دیوانه یار اگر برود
بىسر و سامان توام يا حسين
دست به دامان توام يا حسين