آمد عروس حجلۀ خورشید در شهود
در کوچهای نشست که سر منزل تو بود
رساندهام به حضور تو قلب عاشق را
دل رها شده از محنت خلایق را
مردی که دلش به وسعت دریا بود
مظلومتر از امام عاشورا بود
آزادگی ز منّت احسان رمیدن است
قطع امید، دست طلب را بریدن است
خزان نبیند بهار عمری که چون تو سروی به خانه دارد
غمین نگردد دلی که آن دل طراوتی جاودانه دارد
چشمت به پرندهها بهاری بخشید
شورِ دل تازهای، قراری بخشید
پیری رسید و مستی طبع جوان گذشت
ضعف تن از تحمّل رطل گران گذشت
در ساحل جود خدا باران گرفته
باران نور و رحمت و احسان گرفته
سیلاب میشویم و به دریا نمیرسیم
پرواز میکنیم و به بالا نمیرسیم