غریبِ در وطن، میسوخت آن شب
درون خویشتن، میسوخت آن شب
خوشا آنان که چرخیدند در خون
خدا را ناگهان دیدند در خون
ای آنکه غمت وقف دلِ یاران شد
بر سینه نشست و از وفاداران شد
بیمار کربلا، به تن از تب، توان نداشت
تاب تن از کجا، که توان بر فغان نداشت
بهنام او که دل را چارهساز است
به تسبیحش زمین، مُهر نماز است
گفت: ای گروه! هر که ندارد هوای ما
سر گیرد و برون رود از کربلای ما...