سجادۀ سبز من چمنزاران است
اشکم به زلالی همین باران است
او آفتاب روشن و صادق بود
گِردش پر از ستارۀ عاشق بود
پیراهن سپید ستاره سیاه بود
تابوت شب روان و بر آن نعش ماه بود
پشت غزل شکست و قلم شد عصای او
هر جا که رفت، رفت قلم پا به پای او...
آورده است بوی تو را کاروان به شام
پیچیده عطر واعطشای تو در مشام
تا به کی از سخن عشق گریزان باشم؟
از تو ننویسم و هربار پشیمان باشم؟