غریبِ در وطن، میسوخت آن شب
درون خویشتن، میسوخت آن شب
میرود بر لبۀ تیغ قدم بردارد
درد را یکتنه از دوش حرم بردارد
هنگام سپیده بود وقتی میرفت
از عشق چه دیده بود وقتی میرفت؟
ای آنکه غمت وقف دلِ یاران شد
بر سینه نشست و از وفاداران شد
رُخش چه صبح ملیحی، لبش چه آب حیاتی
علی اکبر لیلاست بَه چه شاخه نباتی