خوشا آنان که چرخیدند در خون
خدا را ناگهان دیدند در خون
بادها عطر خوش سیب تنش را بردند
سوختند و خبر سوختنش را بردند
چشمهایت روضه خوانی میکند
اشکها را ساربانی میکند
این جشنها برای من آقا نمیشود
شب با چراغ عاریه فردا نمیشود!
بهنام او که دل را چارهساز است
به تسبیحش زمین، مُهر نماز است
گفتم به گل عارض تو کار ندارد؛
دیدم که حیایی شررِ نار ندارد
جايی برای كوثر و زمزم درست كن
اسما برای فاطمه مرهم درست كن
یک عمر در حوالی غربت مقیم بود
آن سیدی که سفرهٔ دستش کریم بود
خورشید بود و جانب مغرب روانه شد
چون قطره بود و غرق شد و بیکرانه شد