از خیمهها که رفتی و دیدی مرا به خواب
داغی بزرگ بر دل کوچک نهادهای
دختری ماند مثل گل ز حسین
چهرهاش داغ باغ نسرین بود
پیش چشمم تو را سر بریدند
دستهایم ولی بیرمق بود
امشب از آسمان چشمانت
دستهدسته ستاره میچینم
ما را نترسانید از طوفان
ما گردباد آسمان گردیم
با حضورت ستارهها گفتند
نور در خانهٔ امام رضاست
دور تا دور حوض خانهٔ ما
پوکههای گلوله گل دادهست
زیر باران دوشنبه بعدازظهر
اتفاقی مقابلم رخ داد
بالا گرفت شعلۀ طغیان و
آتش گرفت باغچهای، باغی
کوه آهسته گام برمیداشت
پیکر آفتاب بر دوشش
من به پابوسی تو آمدهام
شهر گلدستههای رنگارنگ
شب آخر هنوز یادم هست
خیمه زد عطر سیب در سنگر
صبح صادق که میدمد دل من
سرخوش از بادۀ حضور شود
زخم من کهنه زخم تو تازه
زخمی پنجههای بیرحمیم
دم به دم تا همیشه قلب پدر
با نفسهای تو هماهنگ است
لب خشک و داغی که در سینه دارم
سبب شد که گودال یادم بیاید
میرسم خسته میرسم غمگین
گرد غربت نشسته بر دوشم
رفتی و با غم همسفر ماندم در این راه
گاه از غریبی سوختم گاه از یتیمی
خواست لختی شکسته بنویسد
به خودش گفت با چه ترکیبی
کاش من هم به لطف مذهب نور
تا مقام حضور میرفتم
الغرض! فیض خاص گشت تمام
سهم ما باز، فیض عام شده است
آنقدر بخشیدی که دستانت
بخشندگی را هم هوایی کرد
کیست امشب حلقه بر در میزند
میهمانی، آشنایی، محرمی؟
باز گویا هوای دل ابریست
باز درهای آسمان باز است