یک گوشه نشسته عقده در دل کردهست
مرداب که سعی خویش زائل کردهست
برخیز سحر ناله و آهی میکن
استغفاری ز هر گناهی میکن
تا نیست نگردی، رهِ هستت ندهند
این مرتبه با همتِ پستت ندهند
حاجی به طواف کعبه اندر تک و پوست
وَز سعی و طواف هرچه کردهست، نکوست
آن کس که تو را شناخت جان را چه کند؟
فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟
ما سینه زدیم بیصدا باریدند
از هرچه که دم زدیم، آنها دیدند
دل زنده شود کز تو حیاتی طلبد
جان باز رهد کز تو نجاتی طلبد