ای کاش تو را به دشت غربت نکُشند
لبتشنه، پس از دعوت و بیعت نکشند
آن گوشه نگاه کوچکی روییدهست
بر خاک پگاه کوچکی روییدهست
برخیز سحر ناله و آهی میکن
استغفاری ز هر گناهی میکن
تا نیست نگردی، رهِ هستت ندهند
این مرتبه با همتِ پستت ندهند
حاجی به طواف کعبه اندر تک و پوست
وَز سعی و طواف هرچه کردهست، نکوست
آن کس که تو را شناخت جان را چه کند؟
فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟
بیتابتر از جانِ پریشان در تب
بیخوابتر از گردش هذیان بر لب
دل زنده شود کز تو حیاتی طلبد
جان باز رهد کز تو نجاتی طلبد
گهگاه تنفسی به اوقات بده
رنگی به همین آینهٔ مات بده