شدهست خیره به جاده دو چشم تار مدینه
به پیشوازی تنهاترین سوار مدینه
میرسد پروانهوار آتشبهجانِ دیگری
این هم ابراهیمِ دیگر در زمانِ دیگری!
این اشکهای داغ را ساده نبینید
بَر دادن این باغ را ساده نبینید
او غربت آفتاب را حس میکرد
در حادثه، التهاب را حس میکرد
مهمان ضیافت خطر هیچ نداشت
آنگاه که میرفت سفر هیچ نداشت
خونین پَر و بالیم؛ خدایا! بپذیر
هرچند شکستهایم، ما را بپذیر
با حسرت و اشتیاق برمیخیزد
هر دستِ بریده، باغ برمیخیزد
آیینه و آب، حاصل یاد شماست
آمیزۀ درد و داغ، همزاد شماست