اگر مجال گریزت به خانه هم باشد
برای اینکه نمیرد حیات، میمانی
دیشب میان پنجرهها صحبت تو بود
حرف از دل غریب من و غیبت تو بود
این زن کسی را ندارد تا سوگواری بیاید؟
یک گوشه اشکی بریزد یا از کناری بیاید؟
چشمم به هیچ پنجره رغبت نمیکند
جز با ضریح پاک تو صحبت نمیکند
عمری به فکر مردمان شهر بودی
اما کسی حالا به فکر مادرت نیست
به دست شعلههای شمع دادم دامن خود را
مگر ثابت کنم پروانهمسلک بودن خود را