اهل ولا چو روی به سوی خدا کنند
اول به جان گمشدۀ خود دعا کنند
امشب ز غم تو آسمان بیماه است
چشم و دل ما قرین اشک و آه است
به لحظه لحظۀ دوری، به هجر یار قسم
به دیر پایی شبهای انتظار قسم
غرقۀ شک! غرق باور شو که چندان دیر نیست
در شط باور شناور شو، که چندان دیر نیست
امشب تمام مُلک و مَلک در ترنم است
چون موسم دمیدن خورشید هفتم است
سرباز نه، این برادران سردارند
پس این شهدا هنوز لشکر دارند
«اَلا یا اَیها السّاقی اَدِر کأسا و ناوِلها»
که درد عشق را هرگز نمیفهمند عاقلها
آهسته میآید صدا: انگشترم آنجاست!
این هم کمی از چفیهام... بال و پرم آنجاست
ای به بقیع آمده! هشیار باش
خفته چرا چشم تو؟ بیدار باش
کاش در باران سنگ فتنه بر دیوار و در
سینۀ آیینه را میشد سپر دیوار و در
اینجا فروغ عشق و صفا موج میزند
نور خدا به صحن و سرا، موج میزند
دلم میخواست عطر یاس باشم
کنار قاسم و عباس باشم
ما حلقه اگر بر در مقصود زدیم
از بندگی حضرت معبود زدیم
در کوچه، راه خانۀ خود گم نمیکنی
از تب پُری، اگرچه تلاطم نمیکنی
من به پابوسی تو آمدهام
شهر گلدستههای رنگارنگ
ای کوی تو، کعبۀ خلایق
طالع ز رخ تو، صبح صادق
ای نقطهٔ عطف آفرینش
روح ادب و روان بینش
از دید ما هر چند مشتی استخوان هستید
خونید و در رگهای این دنیا روان هستید
ساز غم گر ترانهای میداشت
آتش دل، زبانهای میداشت