ای بحر! ببین خشکی آن لبها را
ای آب! در آتش منشان سقا را
ای دلنگران که چشمهایت بر در...
شرمنده که امروز به یادت کمتر...
آنکه با مرگِ خود احیای فضیلت میخواست
زندگی را همه در سایۀ عزّت میخواست
چشمهایم را به روی هرکه جز تو بود بست
قطرۀ اشکی که با من بوده از روز الست
با دشمن خویشیم شب و روز به جنگ
او با دم تیغ آمده، ما با دل تنگ
برخیز که راه رفته را برگردیم
با عشق به آغوش خدا برگردیم