ای کاش فراغتی فراهم میشد
از وسعت دردهای تو کم میشد
خاکیان را از فلک، امید آسایش خطاست
آسمان با این جلالت، گوی چوگان قضاست
چون آسمان کند کمر کینه استوار
کشتی نوح بشکند از موجۀ بحار
روزی که عطش به جان گلها افتاد
از جوش و خروش خویش، دریا افتاد
تو با آن خستهحالی برنگشتی
دگر از آن حوالی برنگشتی
در وسعت شب سپیدهای آه کشید
خورشید به خون تپیدهای آه کشید
دریا بدون ماه تلاطم نمیکند
تا نور توست، راه کسی گم نمیکند
صبحی گره از زمانه وا خواهد شد
راز شب تار، برملا خواهد شد