پس از چندین و چندین سال آمد پیکرش تازه
نگاهش از طراوت خیستر، بال و پرش تازه
ای کاش فراغتی فراهم میشد
از وسعت دردهای تو کم میشد
بد نیست که از سکوت تنپوش کنی
غوغای زمانه را فراموش کنی
در وسعت شب سپیدهای آه کشید
خورشید به خون تپیدهای آه کشید
صلاة ظهر شد، ای عاشقان! اذان بدهید
به شوق سجده، به شمشیر خود امان بدهید
صبحی گره از زمانه وا خواهد شد
راز شب تار، برملا خواهد شد
اشکها! فصل تماشاست امانم بدهید
شوقِ آیینه به چشم نگرانم بدهید