غریبِ در وطن، میسوخت آن شب
درون خویشتن، میسوخت آن شب
تا گلو گریه کند، بُغض فراهم شده است
چشمها بس که مُطَهَّر شده، زمزم شده است
ای آنکه غمت وقف دلِ یاران شد
بر سینه نشست و از وفاداران شد
دشمن که به حنجر تو خنجر بگذاشت
خاموش، طنین نای تو میپنداشت
هر چند قدش خمیده، امّا برپاست
چندیست نیارمیده، امّا برپاست