ای کاش که در بند نگاهش باشیم
دلسوختۀ آتش آهش باشیم
ای نگاهت امتدادِ سورۀ یاسین شده
با حضورت ماه بهمن، صبح فروردین شده
غریبِ در وطن، میسوخت آن شب
درون خویشتن، میسوخت آن شب
غریبه! آی جانم را ندیدی؟
مه هفت آسمانم را ندیدی؟
ما گرم نماز با دلی آسوده
او خفته به خاکِ جبهه خونآلوده
ای آنکه غمت وقف دلِ یاران شد
بر سینه نشست و از وفاداران شد
این چه خروشیست؟ این چه معمّاست؟
در صدف دل، محشر عظماست