ای ننگ به فتنههای صد رنگ شما
ای مرگ به زوزۀ بدآهنگ شما
سرتاسر عمرتان به تردید گذشت
عمری که به پوشاندن خورشید گذشت
قلم به دست و عمامه بر سر، عبای غربت به بر کشیدی
به سجده رفتی و گریه کردی و انتظار سحر کشیدی
همسایه! غم دوباره شده میهمانتان؟
پوشیدهاند رخت عزا دخترانتان