این بار، بار حج خود را مختصر برداشت
آن قدر که گویا فقط بال سفر برداشت
با اینکه روزی داشتی کاشانه در این شهر
اینجا نیا،دیگر نداری خانه در این شهر
«هل من مبارز»... نعره دنیا را تکان میداد
در خندقی خود کنده، شهر از ترس جان میداد
«با هر قدم سمت حرم لبیک یا زینب
در عشق سر میآورم لبیک یا زینب...»
روی زمین نگذاشتی شبها سر راحت
وقتی که دیدی مستمندی را سر راهت
مانند باران بود و بر دلها ترنّم داشت
مانند چشمه لطف سرشارش تداوم داشت
در روزگاران غریبی، آشنا بودى
تنها تو با قرآن ناطق همصدا بودی
از دید ما هر چند مشتی استخوان هستید
خونید و در رگهای این دنیا روان هستید
ای تا همیشه مطلعالانوار لبخندت
آیینه در آیینه شد تکرار لبخندت