دوباره لرزش دست تو بیشتر شده است
تمام روز تو در این اتاق سر شده است
مثل پرندهای که بیبال و پر بماند
فرزند رفته باشد اما پدر بماند
فکر میکردم که قدری استخوان میآورند
بعد فهمیدم که با تابوت، جان میآورند
افتاده بود در دل صحرا برادرش
مانند کوه، یکه و تنها، برادرش
گفتم سر آن شانه گذارم سر خود را
پنهان کنم از چشم تو چشم تر خود را