میرفت که با آب حیات آمده باشد
میخواست به احیای فرات آمده باشد
سقفی به غیر از آسمان بر سر نداری
تو سایه بر سر داشتی دیگر نداری
شش روز بعد، همهمه پایان گرفته بود
در خاک، حسّ شعلهوری جان گرفته بود
دلتنگی همیشۀ بابا علی علی!
سردارِ لشکر من تنها علی علی!
در این کشتی درآ، پا در رکاب ماست دریاها
مترس از موج، بسم الله مجراها و مُرساها
از مکه خبر آمده داغ است خبرها
باید برسانند پدرها به پسرها
آری همین امروز و فردا باز میگردیم
ما اهل آنجاییم، از اینجا باز میگردیم
دیر آمدم... دیر آمدم... در داشت میسوخت
هیأت، میان «وای مادر» داشت میسوخت
شاید تو خواستی غزلی را که نذر توست
اینگونه زخمخورده و بیسر بیاورم
زود بیدار شدم تا سرِ ساعت برسم
باید اینبار به غوغای قیامت برسم
نگاه میکنم از آینه خیابان را
و ناگزیری باران و راهبندان را
این روزها پر از تبِ مولا کجاییام
اما هنوز کوفهای از بیوفاییام
جان آمده رفته هیجان آمده رفته
نام تو گمانم به زبان آمده رفته
به شیوۀ غزل اما سپید میآید
صدای جوشش شعری جدید میآید
قرار بود که عمری قرار هم باشیم
که بیقرار هم و غمگسار هم باشیم