قلم به دست گرفتم که ماجرا بنویسم
غریبوار پیامی به آشنا بنویسم
بیا که آینۀ روزگار زنگاریست
بیا که زخمِزبانهای دوستان، کاریست
حق روز ازل کل نِعَم را به علی داد
بین حکما حُکمِ حَکَم را به علی داد
دلی كه خانۀ مولا شود حرم گردد
كز احترام علی كعبه محترم گردد
در قبلهگه راز فرود آمد ماه
یا زادگه علی بود بیتالله
مَردمِ كوچههای خوابآلود، چشم بیدار را نفهمیدند
مرد شبگریههای نخلستان، مرد پیكار را نفهمیدند
میان خاک سر از آسمان در آوردیم
چقدر قمری بیآشیان در آوردیم
قلبی شکست و دور و برش را خدا گرفت
نقاره میزنند... مریضی شفا گرفت
این سواران کیستند انگار سر میآورند
از بیابانِ بلا، گویا خبر میآورند
بگو که یکشبه مردی شدی برای خودت
و ایستادهای امروز روی پای خودت
لب ما و قصۀ زلف تو، چه توهمی! چه حکایتی!
تو و سر زدن به خیال ما، چه ترحمی! چه عنایتی!