عالم همه مبتدا، خبر کرببلاست
انسان، قفس است و بال و پر کرببلاست
برخیز سحر ناله و آهی میکن
استغفاری ز هر گناهی میکن
تا نیست نگردی، رهِ هستت ندهند
این مرتبه با همتِ پستت ندهند
حاجی به طواف کعبه اندر تک و پوست
وَز سعی و طواف هرچه کردهست، نکوست
آن کس که تو را شناخت جان را چه کند؟
فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟
یک پنجره، گلدانِ فراموش شده
یک خاطره، انسانِ فراموش شده
دل زنده شود کز تو حیاتی طلبد
جان باز رهد کز تو نجاتی طلبد